تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 01:07 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(2)

 چشمانم را میگشایم . به سمت پنجره کوچک اتاقم خیره میشوم . پرتو های درخشان نور خورشید از لای حریر سفید ،با نقش و نگار های گندم گون و طلایی رنگ که بر سقف اتاقم آویزان است ، روی تختم می افتد و درخشش را چند برابر میکند ...

 

نسیمی می وزد پرده را در هوا می رقصاند و عطر گل های نرگسی و یاس و بنفشه  به مشامم می رسد احساس طراوت و تازگی می کنم احساس شروعی دوباره...

نفسی عمیق می کشم تا تمام فضای ریه ام را از عطر گل هل پر کنم. صدای آواز پرندگان همچون سمفونی صبحگاهی در گوشم نواخته می شود ؛ گویی مرا به هم آوایی با آنها دعوت می کند .

کمی بعد بر روی تخت می نشینم . نگاهم به سمت میز تحریرم در گوشه سمت راست اتاق می رود . کتاب هایم روی میز بازند و گهگاهی با وزش نسیم سعی در ورق خوردن دارند...به سمت میز تحریر می روم . دفتری با جلد آبی آسمانی که دور تا دور حاشیه ای طلاکوب دارد را برمی دارم . نامش را دفتر زندگی گذاشته ام نمی دانم چرا؟...

اما به خاطر دارم مادربزرگم خاطرات شیرینی از زندگی اش برایم بازگو می کرد و من مشتاقانه گوش میکردم  او هم گاهی میان قصه هایش می گفت:" زندگی مانند یک صبح دل انگیز بهاری است که شکوفه های درخت بهار نارنج مژده شروع یک روز زیبا را برای تو می آورند. همیشه سعی کن زندگی را زیبا ببینی .خوبی هارا، مهربانی هارا، دوست داشتن هارا ببین..."

من هم صورتم را نزدیک او می بردم و آرام بو.سه ای بر روی گونه اش  می زدم ...

هیچ گاه فراموش نمی کنم آن بوسه های شیرین را...آن حرف های زیبارا...فراموش نمی کنم صورت معصوم و قشنگ مادربزرگم را...

صفحه باز شده دفترم را دوباره نگاهی می اندازم . عطر شکوفه های خشک شده بهارنارنج در فضا می پیچد

هیچ گاه فراموش نمی کنم این صبح دل انگیز را...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:37 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(2)

در یک آشنایی دوستانه ...

ما با هم دست دادیم ...!

تو فقط دست دادی...

ومن...

تمامی هستی خود...

از دست...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:37 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(1)

همه از زندگی می نالند . اما دو دستی به آن چسبیده اند...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:36 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(0)

دلم کوچک است!

کوچکتر از باغچه پشت پنجره!

ولی انقدر جا دارد که برای دوستی که دوستش دارم ، نیمکتی بگذارم برای همیشه...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:36 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(2)

چارلی چاپلین میگه:

آخر هر چیزی خوبه ، اگه خوب نشد ...

هنوز به آخرش نرسیدی ....

صبر کن!



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:36 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(1)

در سایه درختی که یک نفر جا دارد تو بمان...

من به زیر آفتاب ماندن در کنار تو راضیم...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:36 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(1)

خسته ام...

به کلاغ ها زیر میزی داده ام  قصه ام را زودترتمام  کنند...



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:35 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(1)

من بودنت را خواندم و تمرین کردم قرار نبود نبودنت را امتحان بگیری....



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:33 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(2)

چقدر جالبه !

تو لحظه هایی که داغونی ، فقط یه نفر میتونه آرومت کنه ...

اونم کسیه که داغونت کرده...!



تاريخ : شنبه 22 شهریور 1399 | 00:32 | نویسنده : sweetdream2 | ارسال نظر(1)
صفحه قبل1234صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران